قباد شیوا
مزدیسا
مزدیسا
مزدیسا
مزدیسا
قباد شیوا
۱۳۸۸ دوشنبه ۱۹ بهمن
 
 
آرشیو خبر »»عناوین خبر »»جستجو »»
1386/12/01بار هستی بر دوش ژولیت بینوش
ژولیت بینوش با جذابیت و فریبندگی یک فرانسوی تمام عیار و با معصومیتی که خاص چهره ی اوست هر تماشاگر و منتقد زیبا پسندی را به سوی خود می کشاند و دور از انتظار نیست که نام آور سینمای ایران عباس کیارستمی در آخرین ساخته ی خود " رونوشت گواهی شده " به سراغ این اسطوره ی فرانسوی برود که اینک در آستانه ی 54 سالگیست .
 

23 سال بیشتر نداشت،هنگامی که اولین بار برای بازی در فیلم " بار هستی " نظر منتقدان بسیاری را به خود جلب کرد. در این فیلم او در کنار دنیل دی لوئیس که امسال برای بازی در فیلم "خون خواهد شد" نامزد جایزه ی اسکار شده است به نقش آفرینی پرداخت.

او عناوین و جوایز بسیاری را در کارنامه ی خود دارد که از جمله ی آن می توان به دریافت جایزه ی اسکار و خرس نقره ای برلین برای فیلم " بیمار انگلیسی " اشاره کرد.

"بار هستی" اولین بازی ژولیت بینوش، تمام مختصات یک اثر تما شاگر پسند را دارد، عشق ،سکس، خیانت و جنگ. این فیلم که اقتباسی از رمان "بار هستی" نوشته ی میلان کنراد است، جدای از بازی خیره کننده هنرپیشگانش، پر از نماد های روشنفکرانه ایست که نه تنها تماشاگر عام را راضی نگه می دارد بلکه شعور منتقدان را نیز در نظر گرفته است.  

The Unbearable Lightness of Being   

این فیلم با نوعی ایهام آغاز می شود ، نام دو پهلوی اثر از همان ابتدا بیننده را به خود مشغول می کند . آیا این نور است یا سبکسری؟

جریان فیلم در پراگ سال 1968 رخ می دهد ، توماس ( دنیل دی لوئیس ) جراح جوان و هوسبازیست که نه تنها در جراحی بلکه در به دست آوردن دل زنان نیز تبحر خاصی دارد. در سفری کاری به روستایی کوچک، با دختری ریز نقش و زیبا به نام  تررزا ( ژولیت بینوش ) آشنا می شود و محو معصومیت چهره ی او می شود. آنها به سرعت با هم ازدواج می کنند. هر چند توماس هنوز دست از کارهای گذشته ی خویش بر نمی دارد.در همین حین شوروی به چک و اسلواکی حمله می کند و پراگ را به اشغال خود در می آورد و زندگی آنها را وارد بحران های تازه ای می کند.

روشنایی: حقیقت 

توماس دستی هم در نگارش دارد ، او با الهام از تراژدی شاه ادیپ به نوشتن مقاله ای بر علیه حکومت کمونیست اقدام می کند. ادیپ شاه، پادشاه جوانی که به دنبال گسترش طاعون و بدبختی مردمش در پی کشف حقیقت می رود و در می یابد که که روزی نا خواسته پدر خود را کشته و با مادرش همخوابه شده است. با رو به رو شدن با این حقیقت تلخ بیش از این تاب نمی آورد و چشمهای خود را کور می کند. روشنایی ی حقیقت کور کننده است و دیدن این همه بدبختی که از خود او ساطع می شده کاری دشوار. توماس نیز با نوشتن این مقاله از سردمداران کمونیست می خواهد حالا که جز بدبختی برای مردم ارمغانی نداشتند بهتراست که چشمهای خود را از کاسه درآوردند!

سبکی: بی مسئولیت

توماس آزاد و قوی است. او قادر به انجام هر کاری هست. و زنان برایش نوعی تفریح و سرگرمی به حساب می آیند. در جایی از فیلم ترزا به او می گوید: " تو می گی یه عشق هست و یه سکس هست و سکس یه سرگرمیه مثل فوتبال ، ولی چطورمی شه یه نفر بدون اینکه عاشق کسی باشه باهاش سکس داشته باشه؟ آرزو می کردم مثل تو باشم، بی احساس، قوی، قوی. "

و وقتی ترزا برای بار دوم توماس را ترک می کند نامه ای به این مضمون برای او می نویسد:

" توماس، می دونم، فکر می کردم که دارم کمکت می کنم ولی نتونستم. به جای اینکه پشتیبان تو باشم باری بر دوشت هستم. زندگی برای من خیلی سنگین است، برای تو خیلی سبک، من نمی توانم این سبکسری، این آزادی را تحمل کنم. من به اندازه ی کافی قوی نیستم. در پراگ من تنها به عشق تو احتیاج داشتم، در سوئیس من برای همه چیز محتاج توام. اگر ترکم کنی چه بلایی به سرم می یاد؟ من ضعیفم. و به کشور ضعیف ها بر می گردم. "

بار هستی

ترزا، با جثه ای کوچک و ظریف گویی نماد سرزمینی است که رو به ویرانیست، ترزا مام وطن است، او مسئول دیدن حقیقتیست که دیگران نمی بینند، اوست که باید ببیند، اوست که باید بداند، اوست که باید تحمل کند.

وقتی که برای اولین بار به خیانت توماس پی می‌برد و از خانه خارج می شود ما شاهد ورود تانک های اشغال گر روس هستیم که پراگ را به اشغال خود در آورده اند. 

ترزا نماد صلح، عشق و آرامش است. سبکی ی یک خواب بعد از ظهر زیر یک چنار کهن. آنقدر حضورش با شکوه و عظیم است که تنها با فقدانش پی به حضور حیاتیش می‌بریم . سالها در سایه ی آن خفته‌ایم و تنها وقتی با آتشی که خود زیر پایش روشن کرده ایم از پا می افتد صدای سقوطش تمام زندگی مان را می‌لرزاند. ضربانیست که که تنها با ایستادنش ما را متوجه نفسهایمان می‌کند.

این سقوط را درصحنه ای که توماس به دنبال ترزا روانه ی پراگ می شود می توان مشاهده کرد، که شهر چگونه به  تصرف قوای شوروی در آمده است. و پرچم های سرخ که در دروازه ی شهر به اهتزاز در آمده اند از شهری خبر می دهد که دیگر آرامشی به خود نمی بیند.

مردان این فیلم ،حسادت می کنند، می جنگند، خیانت می کنند، تفریح می کنند و همگی دم از روشنفکری و انسانیت می زنند ولی با زندگی و عشق بیگانه اند. و هیچ یک حاظر نیستند صلیبی را که یک زن بر دوش می کشد را از زمین بر دارند.

آرامش

ترزا خسته از جنگ و ویرانی از توماس می خواهد که به یک مزرعه بروند، تنها در آنجاست که هر دو به نوعی تعادل و آرامش می رسند؛ باری که هردو آگاهانه و با عشق بر دوش می کشند  و خود را مسئول آن می دانند.

آخرین صحنه ی فیلم ترزا و توماس را نشان می‌دهد که مشغول رانندگیست ، ترزا از او می پرسد : " به چه فکر می کن ؟ " و توماس جواب می دهد: " به اینکه چقدر خوشبختم " و دوربین جاده ای بارانی و پر مه را نشان می دهد که درختانی سر سبز در دو طرف آن چشم را می فریبد و تنها این ما هستیم که می دانیم این خوشبختی چقدر کوتاه و بی دوام است و تا چند لحظه دیگر هر دو در تصادفی می میرند ، هرجند ما صحنه ی تصادف را نمی بینیم وهمراه ترزا و توماس از این عشق و زیبایی لذت می بریم . دیگر چه فرق می کند؟ آنها خوشبختند و این کافیست... اگرچه تنها برای لحظه ای ... ولی  بگذار خوشبختی همین چند لحظه باشد ... ولی باشد ...  

بنفشه مکاری _ مزدیسا  
 

مرتبط: معرفی فیلم

منبع خبر:  مزدیسا      |         516  کلیک         |       
        |      
 
ارسال نظر
   نام:     پست الکترونیک:  
  وب سایت:پست الکترونیک من نمایان باشد
    نظر:  
 
گروه های خبری
  • رویدادها
  • موزه ها
  • فراخوان
  • دنیای اینترنت
  • میراث فرهنگی
  • شبهای بخارا
  • دیدگاه
  • هنرهای تجسمی
  • هنرهای تزئینی
  • هنرهای سنتی
  • هنرهای نمایشی و سینما
  • موسیقی
  • نقد فیلم
  • گفتگو
  • آرشیو رویدادها
  • تکنولوژی
  • معرفی و نقد کتاب
    ورود به سایت 
    مخصوص هنرمندان
    نام کاربری :
     
    رمز عبور :
     
    کلیه حقوق این وب سایت محفوظ و متعلق به بانک هنرمندان ایران می باشد.
    هرگونه برداشت از مطالب و مقالات مزدیسا تنها با اجازه کتبی میسر است و خارج از آن نقض حقوق مولفین محسوب می گردد و قابل پیگیری است.

    این وب سایت توسط شرکت مهندسی آتیه پرداز طراحی گردیده است.