قصههای جیبی – جلد اول
...
گردآوری: مایکل روزن
انتخاب و ترجمه: امیرمهدی حقیقت
...
تهران: نشر ماهی. چاپ دوم: بهار 1387. 2500 نسخه. 131 صفحه. 1400 تومان. مصور. جیبی.
...
فهرست داستانها:
...
مولوی و خر – قصهی عامیانهی پاکستانی
عروس ارباب – قصهی عامیانهی نروژی
گوشهای راجه – افسانهی هندی
اولین شلمیل – ایزاک باشویس سینگر
کریک و کراک و هوک هندل – ایتالو کالوینو
زندگی خصوصی آقای بیدوِل – جیمز تربر
قصهی تبر کوچول – نوشتهی یک ناشناس
دلقک و شاه – قصهی عامیانهی لهستانی
ماهی ِ دنیا دیده – تری جونز
دختری که روح را قبول نداشت – دیوید هنری میلسون
پیکنیک لاکپشتها – قصهی عامیانهی انگلیسی
قصهگو – ساقی (اچ اچ مونرو)
مهمانی فراری – قصهی عامیانهی تونسی
شیر ِ فیل و پنیر ِ اسب آبی – مارگارت ماهی
بارون با اسبش میتازد – آدریان میشل
زدن ِ ما و بابا – آن کامرون
ورود خر ممنوع – ویلیام پاپاس
...
پشت جلد کتاب:
...
از خنده رودهبر میشی!
قصههای بانمکی از این و آن ور دنیا.
اگر بخوانی روی زمین ولو میشوی و قاهقاه میخندی!
...
متن معرفی کتاب:
...
کتابهای کودک دو نوعاند، کتابهای کودکی که مخصوص بچهها هستند و کتابهای کودکی که سن ندارند، همهی آدمها آنها را میخوانند، از بچه کوچولوهایی که تازه خواندن یاد گرفتهاند تا آدم بزرگهایی که از بس پیر شدهاند، خواندن هم برایشان سخت است. و همه کتاب را دوست دارند. «قصههای جیبی» که نشر ماهی تاکنون دو جلد از آن را منتشر کرده است، این چنین است: داستانهایی ساده، روان و جذاب، که روح آدمی را جلا میدهند و خستهگی را از وجودت دور میکنند، البته اگر هنوز چیزی از کودکی یادت مانده باشد.
«قصههای بانمک» در طنز مشترک هستند، داستانهایی برای لبخند زدن و خندیدن. داستانها، از قصههای عامیانهی نویسندههای ناشناس شروع میشوند و به داستانهای آدمهای کلهگنده ختم میشوند. نویسندهها مهم نیستند، داستانها طوری بههم نزدیکاند که انگار یک نفر آنها را نوشته، یک نفر با تخیلی اعجابآور.
امیرمهدی حقیقت، مترجم نامآشنای داستانهای «جومپا لاهیری» این بار نشان داده که در دنیای کودکان هم حرفی برای گفتن دارد. داستانها را روان ترجمه کرده، زبان گیرا است و مفاهیم سادهاند. نشر ماهی هم مثل همیشه چاپی جذاب، با فونتی خوب و کاغذی مناسب ارائه داده است. «قصههای بانمک» کتابی است که همه دوستش خواهند داشت.
...
بریدهیی از کتاب:
...
«گرگه بعدش سراغ برهها هم رفت؟»
«آره، ولی همه برهها در رفتند.»
دختر کوچکتر گفت «قصهتون بد شروع شد ولی آخرش قشنگ بود.»
دختر بزرگتر گفت «باحالترین قصهای بود که توی عمرم شنیده بودم.»
سیریل گفت «من که اصلا فقط همین یه قصهی باحال رو تو عمرم شنیدم.»
اما خاله مخالف بود. گفت «اتفاقا ناجورترین قصهای بود که میشد برای بچهها تعریف کرد. شما اثر سالها تربیت دقیق و حسابشده را ضایع کردید.»
قطار به ایستگاه رسیده بود. مرد همانطور که داشت وسایلش را جمع میکرد که از کوپه برود بیرون، گفت «به هر حال من تونستم اونها رو ده دقیقه ساکت نگه دارم، که از مدتی که شما نگه داشتید، بیشتر بود.»
(صفحهی 87 کتاب.)